لابد باید بگم که حالم خوبه که دلم باز نوشتن خواسته...مثه همه ی اون وقتا...مثه همین حالا...وقتی همه روزات میگذره توی یه اتاق کوچولو با دو تا قامپیوتر و به دری که باز میشه به یه پنجره و میشه گه گداری رفت سراغش و بارونو تماشا کرد...و به همهمه ای که میپیچه تو راهرو...و به لبخند ایی که بی دریغ رو لبا میشینه...و به همه ی این دگردیسی این مدت گذشته...نمیدونم از سر کدومشه...اینه که دیگه دارم با خودم کنار میام یا بی حس شدن...فقط عجیب آرومم...انگاری یه جورایی دیگه دردم نمیاد...
می نویسم که تو خاطرم بمونه خیلی چیز ها رو...هر چند باید گذاشت و رفت آخرش...زندگی می کنیم با همینا ...حرفا...کلمه ها...کلمه ها...کاش میشد با یه چیزی کلمه ها رو دست چین کرد...مهربوناشو نگه داشت...قشنگ هاشو...هی کجایی بشر...با خودمم...یه نیگا بنداز به خودت...چی داری میسازی از خودت...کجا میخوای ببری این همه تلخی رو...یادت هست؟...اصن خودتو یادت هست؟...نه نیس...خیلی وقته خودتو یادت رفته...کی شد...کجا...چه جوری...اصن متوجه بودی؟...هه!...یه نمه وا بدی و حواست بره رفتی دیگه...تموم شدی...اما نمیخوام تموم شم به این سادگی...به همین سادگی!...
پ.ن. وای سا دنیا!...آی...
زخمای قدیمی...با زخمای قدیمی که هر چند یه بار سر و ا میکنه هیچ کاری نمیشه کرد...هیچ کاری...بعضی خاطره ها و حرفا بد رقم زنده ن...امان از خاطره...خاطره های بد...نمیدونم چرا همیشه دوست داریم خاطره ی بد برای هم بسازیم...عجیب نیس این همه...من می ترسم...از خودم بیش تر...می ترسم از این باز شدن گره های قدیمی هر چند یه بار...به حرفی...به اشاره ای....به تلنگری...این راهش نیس...کاش یه روزی کم رنگ شه...اون قدر کم رنگ که دیگه به یاد آوردنش و حرف زدن ازش این قدر آزاردهنده نباشه...تلخ نباشه...
نمیدونم چی باید گفت...یا اصن از چی باید گفت...این که واقعن موجود پیچیده و غیر قابل پیش بینی ای هستیم...همیشه فکر میکنیم با تجربه کردن کلی چیز یاد گرفتیم و می تونیم موقعیت های مشابه رو به خوبی بگذرونیم اما همش یه تلنگر کافیه برای این که توی یه لحظه هر چی که توی ذهنمون ساختیم به هم بریزه...عمیق و سطحی... آدمایی که عمیق شدن و تلاش میکنن مثه بقیه نباشن..اما این مثه بقیه نبودن واقعن یعنی چی...اصن سطحی بودن کدومه...درسته که همه چی در واقعیات نسبی تعریف میشه اما یه وقتا حتی نسبی گرفتن هم کفاف نمیده...این روزهای گذشته تجربه های عجیب و غریب زیادی داشتم...تعاریفی که داشتم از خودم و بقیه یه جورایی به هم ریخته و داره بازسازی میشه...بین این که فلسفه ی چیزی توی ذهنت باشه و این که چه جوری این فلسفه عملن پیاده شه و این که چه جوری خودت باهاش برخورد کنی و دیگران باهاش برخورد کنن...خیلی وقتا دونستن تنها کفایت نمی کنه...باید حس کرد...باید لمس کرد...باید خیلی خوب و روشن دید...خیلی واقعی...بدون قضاوت و پیش داوری...همون جوری که هست...همون جوری که ازش انتظار میره...شاید این طوری اثر خیلی از دردها کمتر شه...
حمله ی لوپوس...این بار دو هفته...نمیدونم چه جوری اومد...مثه همیشه..بی خبر...سر بزنگاه...خسته م...دارو هایی که این جاست انگاری بهم نمی سازه...همش یه موجی توی بینی م حس می کنم...یه جور سنگینی...تا چه شود...همیشه همین طوره...درست وقتی اتفاق میفته که انتظارش رو نداری...
رکورد تصادف های این ماهم به سه رسید...توی آخریشم که زدم جلوی ماشین رو داغون کردم...ذهنم شدیدن درگیره...دلم یه یه تعطیلات طولانی می خواد...قات زدم دیگه...هیچی انگاری سر جاش نیس...منم که فاتحه قربونش...
باید اسمی گذاشت براش یا نه نمیدونم...فقط میدونم کلی خسته م...فکر نمیکردم این جوری شه ولی شد...این که از اول باید بشینم یه پروپوزال درست و حسابی بنویسم گند زده به اعصابم...از نظر جسمی هم دارم کم میارم...به طرز وحشتناکی خیلی زود خسته میشم...انرژی م کم شده...دایم نق می زنم...همیشه تنها بودم و با پشتوانه ی احساسی خودم حرکت کردم اما این دفعه نمیدونم چم شده باز...از این آدما خوشم نمیاد...هیچ جوری نمیتونم باهاشون ارتباط بگیرم...نمی فهممشون...برام عجیب غریبه ن...از ایرانیا هم که فاتحه...نا امید کامل...همش دورویی و تظاهر...همون چند نفری هم که می شناختم آن چنان تو زرد از آب در اومدن که یه مدتی همون جور تو شوک مونده بودم که بابا عجب!...نمیدونم چم شده...هیچ وقت این قدر کلافه نشده بودم...شایدم به خاطر گیریه که توی پروژه م هست چند وقتیه...و هیچ راهی هم براش پیدا نمی کنم...فکر می کنم نباید این جا میومدم...یا حداقل وقتی که فهمیدم نمیشه این جا جلو رفت احساسی برخورد نمیکردم و می رفتم یه جای دیگه...گیجم وحشتناک...
اسمش چیه...یادم نمیاد...مثه خیلی چیزای دیگه...از یه حسی شدیدن پرم چند روزیه...عصبانی ام...از همه بیش تر از خودم...انگار باز افتادم رو یه دور بد...همه ی حس هام یه بارکی هجوم آوردن بهم...تلخ شدم...عجیب...باز برگشتم به خودم...دوره کردن...خاطره...همه چی توی کله م وول میخوره...روزای بد...امان از حس های بد...می ترسم...از روزی که دیگه نتونم سر پا باشم...از روزی که دیگه چیزی ازم باقی نمونه...مدام از خودم می پرسم خوب که چی...خوب که چی این همه...این همه!...هه!...قاطی کدوم جنگی...این یه جنگیه که نه برنده حالیشه نه بازنده...اصن میشه بهش گفت جنگ؟!...دیگه داره حوصله م رو سر میبره از خودش...اساسی!...
دلم نوشتن می خواست خیلی وقته...اما نمیدونم چرا با این که از صبح جلوی قامپیوترم تا دیر وقت دستم به نوشتن نمیره...همه ی حس های نگفته هجوم میاره تا این صفحه باز میشه اما...یه وقتایی خوبه همه چی...یه وقتایی گیجی...یه وقتایی گنگی...یه وقتایی هم خسته و تنها و دلتنگ...حتی نمیدونی اصن برای چی دلتنگی...دارومو به حداقل رسوندم دیگه...اوضاع احوال عمومی م خوبه...از وقتی از اون یکی دانشگا هه برگشتم کلی آروم تر شدم...دارم پیش میرم هر چند دونه دونه و قدم به قدم...روزای سختی بود...نمیدونم چرا این ریسکه تغییر فیلدو پذیرفتم اما حالا بهترم...شاید...توقعاتم خیلی کمتر شده از دور و بری هام...سعی می کنم دیگه کمتر برنجم یا حداقل بی عزاداری ازش بگذرم...نمیدونم چرا همیشه درست وقتی که فکر می کنی دیگه همه چی خوبه باید طرف یه گندی بزنه که اساسی فیوز بپرونی...جالبه ها...خداییش آخر موجوداتیم!...عجب زمان سریع می گذره...کاش یاد می گرفتیمش...کاش می خوندیمش...کاش...
از دوشنبه بارها به عکس های خبری تجمع خیره شده م...مخصوصن اون خانم تپلیه...یاد سال شصت افتادم و بگیر و ببر...یاد خونواده م...یاد اون شب کذایی...ترس...بغض یه دختر بچه ی کوچولو...بازم بغض کرده م...مثه همون وقت...انگاری که هنوز بزرگ نشدم...اشک بازم توی چشام نشسته...خیره شدم و فکر می کنم...به خیلی چیزا...به خیلی حرفا...به خیلی شعارا...به این بازی...بازی گراش...بازی گردان هاش...اما هنوز نفهمیدم...شایدم این چرایی رو هرگز نفهمم...این درد درمانش کیه...چیه...کی میدونه...کاش بدونه...کاش بدونم...