زنده گی یعنی یه روز تعطیل پاشی بیای دانشکده...آفلاین هاتو چک کنی...و ببینی که توش پره از عشق...پره از محبوبه...به عکسش خیره شی...به اون لبخند پر انرژی و اون صورت مهربون...به مرد کنارش...و به آرامش...و برای اولین بار بخوای که بهار بیاد...بهاری که برای اولین بار تو هم میخوای که جزیی ازش باشی...به هوای روزای قدیم...روزای بچگی...خونه ی پدری...به عهدی که با داداشت بستی...به حفظ اون خونه ی قدیمی که حالا جاش آپارتمان سبز شده...به حیاط پر از گلش...به درختای پرتقال و نارنگی...گلابی و سیب و انجیر و شفتالوش...به درخت آلبالوی علیرضا...به رودخونه و درخت انگورش...به ماهی های کوچولوش...به مدرسه...به گل های شمعدونی مامان...این جا گل شمعدونی ندارن ها...می فهمی!...کاش منم به دونه گلدون شمعدونی رو سنگ قبرم داشته باشم...از همونا که مامان داره ها...از همون گلدون های خودش...حیف!...

لابد باید بگم که حالم خوبه که دلم باز نوشتن خواسته...مثه همه ی اون وقتا...مثه همین حالا...وقتی همه روزات میگذره توی یه اتاق کوچولو با دو تا قامپیوتر و به دری که باز میشه به یه پنجره و میشه گه گداری رفت سراغش و بارونو تماشا کرد...و به همهمه ای که میپیچه تو راهرو...و به لبخند ایی که بی دریغ رو لبا میشینه...و به همه ی این دگردیسی این مدت گذشته...نمیدونم از سر کدومشه...اینه که دیگه دارم با خودم کنار میام یا بی حس شدن...فقط عجیب آرومم...انگاری یه جورایی دیگه دردم نمیاد...

می نویسم که تو خاطرم بمونه خیلی چیز ها رو...هر چند باید گذاشت و رفت آخرش...زندگی می کنیم با همینا ...حرفا...کلمه ها...کلمه ها...کاش میشد با یه چیزی کلمه ها رو دست چین کرد...مهربوناشو نگه داشت...قشنگ هاشو...هی کجایی بشر...با خودمم...یه نیگا بنداز به خودت...چی داری میسازی از خودت...کجا میخوای ببری این همه تلخی رو...یادت هست؟...اصن خودتو یادت هست؟...نه نیس...خیلی وقته خودتو یادت رفته...کی شد...کجا...چه جوری...اصن متوجه بودی؟...هه!...یه نمه وا بدی و حواست بره رفتی دیگه...تموم شدی...اما نمیخوام تموم شم به این سادگی...به همین سادگی!...

پ.ن. وای سا دنیا!...آی...