عنوان ندارد!...
1387,03,30

خوب باید بگم من تزم رو امروز دادم رفت و الان یه عالمه تا خوشحالم...هر چند یه جورایی حس میکنم خالی شدم انگار...ها ها!...امیدوارم بتونم پابلیش هم بگیرم توی فاصله ی تاریخ دفاع وگرنه همه چی پر خلاصه...همینا دیگه...


1387,03,17

 یادم رفته خودمو!...در حال تز نوشتن و این حرفام...جال عمومی م هم تعریفی نداره...رو دوز بالا رفتم باز...انرژیم افتضاحه یه جورایی...عجب حکایتی شده یم...هه!...اما اینم میگذره...یادمان باشد!...


1386,11,21
روزهای سختی رو گذروندم تو ماه دسامبر...یه ماه کامل!...باورش سخته...به وقتا فکر میکنم که خب که چی این همه...این همه درد...این همه صبر...اون شب تنهایی بیمارستان رو تخت کناریم به دختر معلول چینی بستری بود...تا خود صبح نیگاش کردم...با یه پس زمینه ی خالی...خیلی درد داشت ولی...خیلی...اما بازم برگشتم...یه بار دیگه...خوبم حالا...دارم رو مقاله هام کار می کنم...کمتر عصبانیم دیگه...کم کمک حذف میکنم اون خود همیشگی عشق کلنجارو ...دارم سعی میکنم خاطره های جدید بسازم...فکر میکنم...مینویسم...عین تراکتور فیلم می بینم...میرم پیاده روی...موسیقی زندگی رو عشق است!...

1386,09,13
خوب باید بگم که سمینارم خیلی خوب بود...تو نمایشگاه هم مدال بردم از پروژه م...ظاهرن که همه چی خوبه و من باید از این به بعد رو نوشتن تزم تمرکز کنم...دوز دارو هام کم شده البته با یه کمی درد تو استخونام انگاری که حسابی کتک نوش جان کردم!...هه!...

1386,08,18

خوبم...کلیدای فارسی یادم رفته!...هه!...اما دوست دارم حرف بزنم...از همونا که نمیشه به کسی گفت و یا حتی این جا نوشتش...اما با وجود بالا و پایین شدن مرتب دوز های دارو و برگشت گاه و بی گاه این گرگه من خوبم...آرومم انگاری...کارای تزم داره پیش میره نم نمک...تا یه هفته ی دیگه م باید یه سمینار بدم که میشه آخرین سمینار رسمی م برای این دوره....اااااااااااااا قکرشو که میکنم هنوز باورم نمیشه...چقدر زمان زود میگذره...چه روزایی...به یه رفیق میگم کلی چیز یاد گرفتم از این روزا...میگه خوبه تو حداقل یه چیزی یاد گرفتی! از این مملکت...اما واقعنیش اینه که مچبور شدم رسمن تیکه تیکه شم برای این که دوباره خودمو پیدا کنم...اما هنوزم سادگی و صداقت خودم رو ترجیح میدم...هر چند که!...ای بابا...


1385,12,07
زنده گی یعنی یه روز تعطیل پاشی بیای دانشکده...آفلاین هاتو چک کنی...و ببینی که توش پره از عشق...پره از محبوبه...به عکسش خیره شی...به اون لبخند پر انرژی و اون صورت مهربون...به مرد کنارش...و به آرامش...و برای اولین بار بخوای که بهار بیاد...بهاری که برای اولین بار تو هم میخوای که جزیی ازش باشی...به هوای روزای قدیم...روزای بچگی...خونه ی پدری...به عهدی که با داداشت بستی...به حفظ اون خونه ی قدیمی که حالا جاش آپارتمان سبز شده...به حیاط پر از گلش...به درختای پرتقال و نارنگی...گلابی و سیب و انجیر و شفتالوش...به درخت آلبالوی علیرضا...به رودخونه و درخت انگورش...به ماهی های کوچولوش...به مدرسه...به گل های شمعدونی مامان...این جا گل شمعدونی ندارن ها...می فهمی!...کاش منم به دونه گلدون شمعدونی رو سنگ قبرم داشته باشم...از همونا که مامان داره ها...از همون گلدون های خودش...حیف!...

1385,12,03

لابد باید بگم که حالم خوبه که دلم باز نوشتن خواسته...مثه همه ی اون وقتا...مثه همین حالا...وقتی همه روزات میگذره توی یه اتاق کوچولو با دو تا قامپیوتر و به دری که باز میشه به یه پنجره و میشه گه گداری رفت سراغش و بارونو تماشا کرد...و به همهمه ای که میپیچه تو راهرو...و به لبخند ایی که بی دریغ رو لبا میشینه...و به همه ی این دگردیسی این مدت گذشته...نمیدونم از سر کدومشه...اینه که دیگه دارم با خودم کنار میام یا بی حس شدن...فقط عجیب آرومم...انگاری یه جورایی دیگه دردم نمیاد...


1385,12,02

می نویسم که تو خاطرم بمونه خیلی چیز ها رو...هر چند باید گذاشت و رفت آخرش...زندگی می کنیم با همینا ...حرفا...کلمه ها...کلمه ها...کاش میشد با یه چیزی کلمه ها رو دست چین کرد...مهربوناشو نگه داشت...قشنگ هاشو...هی کجایی بشر...با خودمم...یه نیگا بنداز به خودت...چی داری میسازی از خودت...کجا میخوای ببری این همه تلخی رو...یادت هست؟...اصن خودتو یادت هست؟...نه نیس...خیلی وقته خودتو یادت رفته...کی شد...کجا...چه جوری...اصن متوجه بودی؟...هه!...یه نمه وا بدی و حواست بره رفتی دیگه...تموم شدی...اما نمیخوام تموم شم به این سادگی...به همین سادگی!...

پ.ن. وای سا دنیا!...آی...


1385,10,24
زخمای قدیمی...با زخمای قدیمی که هر چند یه بار سر و ا میکنه هیچ کاری نمیشه کرد...هیچ کاری...بعضی خاطره ها و حرفا بد رقم زنده ن...امان از خاطره...خاطره های بد...نمیدونم چرا همیشه دوست داریم  خاطره ی بد برای هم بسازیم...عجیب نیس این همه...من می ترسم...از خودم بیش تر...می ترسم از این باز شدن گره های قدیمی هر چند یه بار...به حرفی...به اشاره ای....به تلنگری...این راهش نیس...کاش یه روزی کم رنگ شه...اون قدر کم رنگ که دیگه به یاد آوردنش و حرف زدن ازش این قدر آزاردهنده نباشه...تلخ نباشه... 

1385,10,19
نمیدونم چی باید گفت...یا اصن از چی باید گفت...این که واقعن موجود پیچیده و غیر قابل پیش بینی ای هستیم...همیشه فکر میکنیم با تجربه کردن کلی چیز یاد گرفتیم و می تونیم موقعیت های مشابه رو به خوبی بگذرونیم اما همش یه تلنگر کافیه برای این که توی یه لحظه هر چی که توی ذهنمون ساختیم به هم بریزه...عمیق و سطحی... آدمایی که عمیق شدن و تلاش میکنن مثه بقیه نباشن..اما این مثه بقیه نبودن واقعن یعنی چی...اصن سطحی بودن کدومه...درسته که همه چی در واقعیات نسبی تعریف میشه اما یه وقتا حتی نسبی گرفتن هم کفاف نمیده...این روزهای گذشته تجربه های عجیب و غریب زیادی داشتم...تعاریفی که داشتم از خودم و بقیه یه جورایی به هم ریخته و داره بازسازی میشه...بین این که فلسفه ی چیزی توی ذهنت باشه و این که چه جوری این فلسفه عملن پیاده شه و این که چه جوری خودت باهاش برخورد کنی و دیگران باهاش برخورد کنن...خیلی وقتا دونستن تنها کفایت نمی کنه...باید حس کرد...باید لمس کرد...باید خیلی خوب و روشن دید...خیلی واقعی...بدون قضاوت و پیش داوری...همون جوری که هست...همون جوری که ازش انتظار میره...شاید این طوری اثر خیلی از دردها کمتر شه...

1385,08,17
یه وقتایی همه چیز بد جوری می پیچه به هم و تو حس میکنی موندی وسط یه کلاف سر در گم...هر چی بیش تر تلاش می کنی که سر نخ رو بگیری و خودتو از اون همه گیجی و منگی نجات بدی انگاری بی فایده ست...باید واستی...چاره ای نداری خب...یه وقتایی برای خود چاره هم چاره ای پیدا نمیشه...کاشکی صبر و تحمل هم یه جورایی تزریقی بود...کاش...

1385,07,19

حمله ی لوپوس...این بار دو هفته...نمیدونم چه جوری اومد...مثه همیشه..بی خبر...سر بزنگاه...خسته م...دارو هایی که این جاست انگاری بهم نمی سازه...همش یه موجی توی بینی م حس می کنم...یه جور سنگینی...تا چه شود...همیشه همین طوره...درست وقتی اتفاق میفته که انتظارش رو نداری...


1385,07,04
رکورد تصادف های این ماهم به سه رسید...توی آخریشم که زدم جلوی ماشین رو داغون کردم...ذهنم شدیدن درگیره...دلم یه یه تعطیلات طولانی می خواد...قات زدم دیگه...هیچی انگاری سر جاش نیس...منم که فاتحه قربونش...

1385,06,22
باید اسمی گذاشت براش یا نه نمیدونم...فقط میدونم کلی خسته م...فکر نمیکردم این جوری شه ولی شد...این که از اول باید بشینم یه پروپوزال درست و حسابی بنویسم گند زده به اعصابم...از نظر جسمی هم دارم کم میارم...به طرز وحشتناکی خیلی زود خسته میشم...انرژی م کم شده...دایم نق می زنم...همیشه تنها بودم و با پشتوانه ی احساسی خودم حرکت کردم اما این دفعه نمیدونم چم شده باز...از این آدما خوشم نمیاد...هیچ جوری نمیتونم باهاشون ارتباط بگیرم...نمی فهممشون...برام عجیب غریبه ن...از ایرانیا هم که فاتحه...نا امید کامل...همش دورویی و تظاهر...همون چند نفری هم که می شناختم آن چنان تو زرد از آب در اومدن که یه مدتی همون جور تو شوک مونده بودم که بابا عجب!...نمیدونم چم شده...هیچ وقت این قدر کلافه نشده بودم...شایدم به خاطر گیریه که توی پروژه م هست چند وقتیه...و هیچ راهی هم براش پیدا نمی کنم...فکر می کنم نباید این جا میومدم...یا حداقل وقتی که فهمیدم نمیشه این جا جلو رفت احساسی برخورد نمیکردم و می رفتم یه جای دیگه...گیجم وحشتناک... 

1385,06,21
اسمش چیه...یادم نمیاد...مثه خیلی چیزای دیگه...از یه حسی شدیدن پرم چند روزیه...عصبانی ام...از همه بیش تر از خودم...انگار باز افتادم رو یه دور بد...همه ی حس هام یه بارکی هجوم آوردن بهم...تلخ شدم...عجیب...باز برگشتم به خودم...دوره کردن...خاطره...همه چی توی کله م وول میخوره...روزای بد...امان از حس های بد...می ترسم...از روزی که دیگه نتونم سر پا باشم...از روزی که دیگه چیزی ازم باقی نمونه...مدام از خودم می پرسم خوب که چی...خوب که چی این همه...این همه!...هه!...قاطی کدوم جنگی...این یه جنگیه که نه برنده حالیشه نه بازنده...اصن میشه بهش گفت جنگ؟!...دیگه داره حوصله م رو سر میبره از خودش...اساسی!...

1385,06,15

دلم نوشتن می خواست خیلی وقته...اما نمیدونم چرا با این که از صبح جلوی قامپیوترم تا دیر وقت دستم به نوشتن نمیره...همه ی حس های نگفته هجوم میاره تا این صفحه باز میشه اما...یه وقتایی خوبه همه چی...یه وقتایی گیجی...یه وقتایی گنگی...یه وقتایی هم خسته و تنها و دلتنگ...حتی نمیدونی اصن برای چی دلتنگی...دارومو به حداقل رسوندم دیگه...اوضاع احوال عمومی م خوبه...از وقتی از اون یکی دانشگا هه برگشتم کلی آروم تر شدم...دارم پیش میرم هر چند دونه دونه و قدم به قدم...روزای سختی بود...نمیدونم چرا این ریسکه تغییر فیلدو پذیرفتم اما حالا بهترم...شاید...توقعاتم خیلی کمتر شده از دور و بری هام...سعی می کنم دیگه کمتر برنجم یا حداقل بی عزاداری ازش بگذرم...نمیدونم چرا همیشه درست وقتی که فکر می کنی دیگه همه چی خوبه باید طرف یه گندی بزنه که اساسی فیوز بپرونی...جالبه ها...خداییش آخر موجوداتیم!...عجب زمان سریع می گذره...کاش یاد می گرفتیمش...کاش می خوندیمش...کاش...


1385,03,25
از دوشنبه بارها به عکس های خبری تجمع خیره شده م...مخصوصن اون خانم تپلیه...یاد سال شصت افتادم و بگیر و ببر...یاد خونواده م...یاد اون شب کذایی...ترس...بغض یه دختر بچه ی کوچولو...بازم بغض کرده م...مثه همون وقت...انگاری که هنوز بزرگ نشدم...اشک بازم توی چشام نشسته...خیره شدم و فکر  می کنم...به خیلی چیزا...به خیلی حرفا...به خیلی شعارا...به این بازی...بازی گراش...بازی گردان هاش...اما هنوز نفهمیدم...شایدم این چرایی رو هرگز نفهمم...این درد درمانش کیه...چیه...کی میدونه...کاش بدونه...کاش بدونم...  

1385,03,16

دلم میخواد از خیلی چیزا بگم...حرف بزنم...مدتیه اومدم توی یه جزیره ی خیلی قشنگ...یه دوره ای دارم که باید این جا بگذرونم...خونه م توی طبقه ی دهم هستش...با یه دید کامل به تموم این همه قشنگی...آب...یه جزیره ی کوچولوی دیگه اون وسط...سبز سبز...یه پل گنده که رابط جزیره با محل اصلیه...بارون...بارون...بارون...بوی ساحل...نمیدونم چرا با دیدن این همه زیبایی های دور و برمون خودمون چرا برای زیبا تر شدن یه کمی تلاش نمی کنیم...شاید توضیحش سخته...شرایط بیرونی و درونی...همه با هم درگیر میشن...اما نقش کدوم پررنگ تره و چرا باید این طوری باشه...نکته کجاست واقعن...گاهی باورم نمیشه این همه زیبایی رو دارم می بینم...حس می کنم...می شنومم...کارای درسیم سخت شده..اما اون دوره ی سرگردونی رو دارم پشت سر می گذارم...دارم خودمو توی این فیلد جدید یه جورایی پیدا می کنم...حالم خوبه فکر کنم...شاید...نمیدونم دلتنگی ها و باقی قضایا بین این همه کار جور واجور گم شده یا که اصن داره تعاریف احساسیم تغییر میکنه...فقط می بینم که دیگه دارم کمتر عصبی میشم و دارم یاد می گیرم که چطور میشه روشن تر هم دید...و فکر کرد...  


1385,02,12

یه بار دیگه زندگی...حالم بد بود...یه جورایی افتضاح...تازگی وقتی حالم بد میشه انگاری نفس هم کم میارم...عجیبه اما هیچ حسی ندارم توی اون لحظه...همش می پرسم خوب که چی این همه...میاد و میره...مدت طولانی ازش خبری نبود...میگه باید آروم کنی خودتو...اما من آرومم...خیلی هم...الان بیش تر از همیشه...یه کمی خسته م فقط...سه روز تموم مدت خواب بودم...تازگی به هیچی فکر نمیکنم...یعنی هم فکر میکنم و هم فکر نمیکنم...نمیدونم چه جوریه...دارم ابی گوش میدم...آلبوم جدیدشو...حس عجیبی داره...من از من مردم و پیدا شدم باز!...یه دو سه ماهی باید برم یه دانشگاه دیگه...بالاخره پروپوزال رو ارایه دادم...چند ماه خیلی سختی بود...تغییر فیلد کاری و تحصیلی...تازه دارم خودمو پیدا میکنم توی این پروژه...چه روزایی واقعن...هه!...ای زندگی!...زنده گی!...یه مروری میکنم این چند ماه رو...روزای خوب و نه چندان خوب...آدمای عجیب و غریب...یاد گرفتم...خیلی چیزارو...مهم تر از همه این که چه جوری خودم باشم و خودم باقی بمونم...دیگه دردم نمیاد...


1385,02,04
دلم می خواست حرف و خطم را می خواند اما نخواند...نمی توانست که بخواند...نمی خواست که بخواند...نمی تواند که بخواند...نمی خواهد که بخواند...به این نتیجه رسیده ام که نه توافق معنا دارد...نه تضاد...هیچ چیزی هیچ معنایی ندارد...از هیچ حرف و کلمه ای نباید یه بار معنایی نسبی هم انتظار داشت...مطلق که بماند...به این نتیجه رسیده ام که بهتر است برای هیچ چیز هیچ تعریف خاصی نداشت...همه ی معانی را باید در لحظه دید...در لحظه خواند...در لحظه تفسیر کرد و در لحظه تعریف کرد...درد دارد...می دانم...خوب هم می دانم...اما به دنبال چاره برای چیزی هستی که چاره پذیری نمی شناسد...می دانی همه ی این سال ها به درد هایم خندیدم...اما در زمان همه ی دردهایم تبدیل شدند به فریادی بی صدا مانده در گلو...تبدیل به بغضی که دیگر هر لحظه در حال فرو ریختن است...به تلنگری...اشکی که تمامی ندارد...تقصیر که بود...نمی دانم...دیگر نمی خواهم که بدانم...دیگر چیزی ندارم که بخواهم که بدانم...نوشته هایم بوی نا امیدی می دهد...شاید؟!...اما می دانی برای خودم سرشار از امید است...خودم را یافته ام...با چه تاوانی!...خالی شده ام...از هر قید و بندی...دیگر قید و بند هم نمی شناسم...

1385,01,11
میگذرد...مثل همیشه...مثل همه ی این سال هایی که به من و بقیه گذشته...چه بخوای و چه نخوای لحظه ها دارن با سرعت نور سپری میشن...نور!...از یه حسی پرم که هنوز نمیدونمش...نمیشناسمش شاید...شایدم نمیخوام فکر کنم که دارم پر میشم ازش...گیج زدن همچین بدم نیس گاهی...پای چپم هم درد میکنه در ضمن...نگام میکنه و میگه این قدر غصه خوردی که بالاخره زد بیرون...داشتن دوست بی آزار نعمتیه به خدا...بی آزار!...چرا همیشه سعی داریم از یه چیز معمولی یا حتی از یه آدم معمولی و نرمال یه چیز عجیب غریب خلق کنیم که هیچ چیزیش به هیچ چیزیش نیاد...یه آدم معمولی که هنوزم بعد سال ها سعی داره با همون خود نصفه نیمه ش سرگرم باشه اما همه چیزش غریبه ست...غریبه!...یه وقتایی فکر میکنم که دارم فیلم زندگیمو بازی میکنم...همه ی اتفاقا و جریان ها انگاری قبلن تکرار شدن...همه رو دیدم...لحظه به لحظه...فریم به فریم...می ترسم بعضی وقتا با این فیلمه....یه وقتایی خوش خوشانم...یه وقتا هم دلم میخواد بیفته رو یه دور تند...داره بارون میاد...اونم چه بارونی!...باور کنم یعنی؟!...تا کجا...تا کی...دلم خسته ست...مثه تنم...باید پیش بیاد...باید پیش بیاد؟!...تو یه لحظه...تو یه ثانیه...

1385,01,07

خیلی بده ندونی یه چیزایی رو که باید خیلی وقتا پیش یادشون میگرفتی یا اگه تمایلی هم به یاد گیریشون نداشتی یه جورایی با خودت به توافق میرسیدی...خیلی بده هنوزم با دیدن یه سری چیزای تعریف شده بازم عین چی جا بمونی و بری تو فکر که خوب پس چی...خیلی بده که مجبور باشی ساکت بمونی و فقط نگاه کنی بی این که بتونی هیچ واکنشی نشون بدی...خیلی بده که هنوزم هی بی هوا درگیر خودت شی و وقتی قات میزنی هنوزم که هنوزه نتونی از این پریشونی بی نام و نشون با یکی حرف بزنی...بی نام و نشون...شایدم با نام و نشون...خسته شدن شاید از سر باور نکردنه یه وقتایی...باور نکردن این که شایدم هنوزم باشه یکی...هنوزم باشه محبتی...هنوزم باشه یه چیز بی حساب و کتابی...بی حساب و کتابی که همیشه آخرش می فهمی نه جون من این قدر ها هم بی حساب و کتاب نیس...اون وقته که دیگه هیچ چی به کارت نمیاد...خلاص شدنم ممکنه یعنی!...آدم عقش میگیره از این تسلسل باطل...


1384,12,26

چهارشنبه سوری...زیر پل...صدای آب...آسمون مهتابی...سکوت...من...درصد مشنگیم زیاد شده چند وقتیه...هر چند بهتر از قاطی شدن با یه سری آدم تعریف شده و سرود خوندن برای سرزمینیه که...ای بابا...حالا م که شمارش معکوس سال جدیده...نو شدن...خوش به حال زمین که میخواد نو شه و نفس بکشه...البته اگه نسل آدم بزاره...حوصله ی عید ندارم مثه همیشه...آخرین باری که دلم توش عیدی بود کی بود؟!...یادم نمیاد...خیلی چیزای دیگه هم یادم نمیاد...درست همونایی رو یادمه که اصن دلم نمیخواد یادم باشه...چرا هنوزم وقتی کسی با صدای بلند باهام حرف میزنه بغض میکنم...دیروز عجیب یاد پدر بودم...پدر...آقایون محترم اگه خواستین ازدواج کنین اونم تو سن بالا بی زحمت بچه درست نکنین...اصن بچه درست میکنیم که چی...ما که نفهمیدیم بالاخره...بی نهایت غروغرو شدم...نه که نبودی...دلم یه چیزی میخواد...بهم اس ام اس زده ...میگه خودخواه...هه!... تو آخرین نفری...


1384,12,25
فهمیدن حتی ساده ترین چیزا هم کلی سخت میشه بعضی وقتا...سخت میشه یا سخت میگیری...خیلی از جمله ها و کلمه ها هست که مرتب تکرارشون می کنیم...اما واقعن همون بار معنایی رو دارن که ازشون انتظار میره...حالم گرفته ست از خودم...از فکرام...از ایده هام...همه چی ریخته به هم انگاری...هیچی رو تازگی ها نمیتونم پردازش کنم...ذهنم هنگ کرده....باور همه اتفاقاتی که این مدت گذشته...باور...فاصله...امان از فاصله...چی میخوایم از هم...اصن چی میتونیم که بخوایم...به هر چی که نگاه میکنم انگاری ساکنه...خلا...میخوام برگردم به خودم...این همه فاصله رو نمیتونم هضم کنم...یه جورایی دردمه...بد دردی هم...

1384,12,23

گاهی حرف زدن هم کمکی نمیکنه...زخمای قدیمی رو باید به حال خودشون گذاشت...این نوستالژی نیس که همیشه همراته یا انگاری اصولن واسه نوستالژی ساختن آفریده شدی...شاید هم آفریده شدی...کی میدونه...اصن کی چی میدونه...من و تو و بقیه و همه...نمیدونم چرا گاهی هر چقدرم میخوای از چیزی یا کسی جدا شی بازم جریان زندگی رو به سمتیه که تو رو به همون یه ور سوق میده...انگار که جز این راهی نیس...این طلاق هم که میگن کشکه به خدا...پیوند ها اگر که هم یه جورایی شکسته بشن بازم به قوت خودشون باقی هستن...اما به یه شکل دیگه...مثه وقتایی که دلت تنهایی میخواد...یه تنهایی مطلق...دلت میخواد خاطره هاتو از یه چیزی بکنی...دلت میخواد با حذف یه چیزی از زندگیت دوره ی بی خاطره ای رو تجربه کنی...اما هیچ طوری نمیشه...من از اون وقتامه یه جورایی...


1384,12,21
هنوز هستم...یه کمی اما...هیچ وقت فکرشم نمی کردم یه روزی برسه که دیگه نخوام هموطن ببینم...هموطن!...هه...باورت میشه...با این همه صبر و حوصله ای که تو خودم سراغ داشتم منم دیگه بریدم...ما چی شدیم واقعن...این همه تیکه پاره...این همه مشکل دار...این همه دورو...این همه دروغگو...می ارزه...می ارزید...ای ی ی...حیف از ما...حیف از تو...حیف...دلتنگی هاتو برای خودت نگه دار...حرفاتو هم...فقط به خودت تکیه کن و به چیزی یا کسی که بهش معتقدی...هیچی نیس...هیچ کسی نیس...یه سکوت سنگین...یه حجم آزارنده...نمی ترسم...هیچ وقت نترسیدم...فقط...فقط بهای سنگین باور این دردو هممون باید بدیم...این یکی رو دیگه باور دارم...

1384,12,03
گاهی یه جوری میشه همه چیز...میفتی رو یه دور کند...هر چی تقلا میکنی انگاری بی فایده ست...آروم و ساکت فقط باید منتظر شی...به چند ماه گذشته که نیگا میکنم میبینم هنوز چقدر جای خالی مونده برای فهمیدن خودم...خودمو نمی فهمم گاهی...فکر میکنم یعنی آدمم من...یه بازبینی اساسی نیاز دارم...نباید بزارم خودم فراموشم شه...هیچ وقت...باید ببینم برای خود خودم چی کار کردم واقعن...همیشه خودمو دیدم...اما این طور دیدن درست بوده یعنی...روز های بی خاطره...شایدم با خاطره...خاطره...آدما میان..آدما میان و میمونن...آدما میان و میرن...با رفتن هیچ وقت مشکل نداشتم...اما موندن رو تردید دارم...کی بیاد و کی بره...رفتن و اومدن خودم چی...خودم کجام...دارم چی کار میکنم؟!...  

1384,11,24
یه کمی که نه کلی خسته م...نمیدونم وقتی یه زمانی بهم میگفتن بهتره بجنبی ممکنه  برای یه چیزایی دیر بشه میگفتم ای بابا  کجایی!...همیشه وقت هست...آره همیشه وقت هست...تا دلت بخواد...منم که استاد در وقت گذروندن و هی فکر کردن...و هی فکر کردن...بعضی چیزا فکر نمیخواد...فقط غرق شدن میخواد...غرق شدن... دلم تنگ نیس...دلم تنگ نشده...شاید!...دیروز سالمرگ فوت مامانیم بود...روز والنتاین مثلن و نامزدی یاتی دوستم در این روز خاطره انگیز...و البته همون یه روزی از روزای خدا...دعوت به یه مهمونی برای دیدن دوستی که یاد آور خاطره هایی خیلی دوره...از بچگی...نرفتم...هیچ کدومو...میشد اما نتونستم...دلم یه جوری بود...آشفته...یه وقتایی خودم هم خودم رو نمیشناسم...خودم رو یادم میره...از وقتی اومدم بدتر هم شدم...همه چی یادم میره...حتی رفتن به یه کلاس تو همون روز و به خاطر آوردن این که بابا مثلن امروز کلاس داشتی اونم نصفه شبی تو خواب و بیداری...هه...چی شدی ؟!...

1384,11,18

میری...میای...هستی...نفس می کشی...برای خالی نبودن عریضه این هوا نق میزنی...تو اخبار وول میخوری...ساکتی...کرخت...بی حسی...بی حسی هم یه جور حسه دیگه...نمیدونی چه جوری باید تعریفش کنی...دیگه این روزا درست و با تمرکز حرف زدنت به شاید چند تا جمله خلاصه شه...که اونم از خداته نباشه...چرا؟!...باید ببینی چته درست و حسابی...آها شاید اینم نتیجه ی همون خل بازی بی دلیلت توی اعتماد به فقط یه حس باشه...یه حس!...هه...میشه دوست داشت و دوست نداشت...میشه بود و نبود...میشه باور داشت و باور نداشت...میشه درد داشت و درد نداشت...میشه...خیلی وقتا دو تا حس متضاد عجیب تو هم قاطی میشه اون قدر که تو حتی نمی بینی داری گیج میزنی...شایدم می بینی اما حس بیرون کشیدنت رو ازش نداری...میگی باشه...باشه که باشه...خوب که چی اینا ؟!...دلم خواست...دلم می خواست...


1384,08,19

...آن که تو را می‌جوید
در جست و جوی خویش است
هر آن که از تو سخن می‌گوید
از خالی‌های درون خود سخن می‌گوید

با خود گفتگو کن
هم‌چون چشمه‌ای،
رود
ادامه ی راه توست*...

 

*شمس لنگرودی


1384,08,05
بعضی چیزا رو هرگز نمیشه فراموش کرد...مثه یه جور خاطره یا شایدم یاد...اما نه با همون معنی همیشگی...نمیدونم اسمش رو چی میشه گذاشت که اون تفاوت رو با خودش نگه داره...اما هر چی که هست متفاوته...همین جوری...به قولی این تفاوتش منو کشته...هه!...این روز ها پر شدم از درس و مشق و امتحان...بدبختی!....امروز دیگه بریده بودم بعد مدت ها...این قدر که یادم رفته بود قرصم رو بخورم...دیگه بعد از ظهری گیج میزدم که یادم اومد چی کمه مثلن...بابا مام معتاد شدیم رفت داداش...قرص رو بالا دادیم و یه خورده خوابیدیم...تازه بعدش فهمیدیم دنیا دست کیه...که البته کلی واضحه که دست هیچ کی...حداقل دست من یکی که نیس...اما خداییش تجربه ی یه سری تجربه های قبلن تجربه شده خیلی هم خوب نیس...چه جمله ای ساختم من!...اما به هر حال اسمش تجربه ست...حالا این یعنی چی...یعنی بی خیال این همه سوال و اما و اگر...زندگی با قرص را عشق است...این کوپنی زنده بودن هم عالمی داره ها!...به شر و ور گفتن که بیفتی نتیجه ش میشه همینایی که دارن رژه میرن جلو چشات و یه سری چیزایی که نوشته نشدن چون نمیخوای مدام رژه برن جلو چشات...حالا خوبه این حالت ها دیگه به شعر گفتن منجر نمیشه وگرنه چی میشد واقعن!...

1384,07,28
اصن فکر کن که هیچ وقت نبوده...مثه همون قضیه ی اشتباه لپی...از یه طرفه شدن باید پرهیز کرد...رو دورش که بیفتی انگاری تمومی نداره...چرا این طوریه...خوب برای اینه که این طوریه...تازگی اصن به توضیح نرسیده بایکوت میکنم...بگو راه افتادی...هه!...اما خداییش چی رو میخوای ثابت کنی...متفاوتی!...عمرن...آخر همه چیز برمی گرده به همون موضوع همیشگی...خودخواهی من...خودخواهی تو...خودخواهی ما...اما من حال و حوصله ی اثبات هیچ چیزی رو ندارم دیگه...خودمو به خودم...تو رو به خودت...خودم رو به تو و بر عکس...شایدم خودم رو به دنیا...میرم سراغ ساده ترین راه...میتونی فکر کنی ترسو ام...ابله م...منم یکی مثه بقیه...اصن کدوم بقیه!...اما خیلی مهم نیس...چون از اولش هم مهم نبوده...نه من...نه تو...و نه اصن این زندگی با همه ی مخلفات این چنینی و آن چنانیش...وقتی هستی باش و وقتی هم که نیستی یا نمیخوای باشی ادای بودن رو در نیار...به خودت دروغ نگو...همین...ارزش نا راستی رو نداره...نه هیچ چیز و نه هیچ کس...نه من و نه تو...به قول شاعر عاقبت خاک گل کوزه گران خواهی شد...هی بپا خیلی دیرت نشه...اونی که فکر میکنی از همه چیز برات موندنی تره از سر بد شانسی یا شایدم خوش شانسی از همه چی زودتر رفتنیه...به سرعت پلک زدنی...
 
پ.ن. با خودم بودم!...

1384,07,24
 اما در راستای کنجکاوی!...مثه وقتی که همین جوری به ایمیل یه بنده خدایی جواب میدی و بعدش میفهمی یارو یه جورایی گیج میزنه و زیادی مست و ملنگ تشریف داره و دیگه ول کن هم نیس!...یا استادت قبل از شروع ماه رمضون ازت می پرسه خوب حتمن دیگه خودتو واسه روزه گرفتن آماده کردی...تو هم گیج گیج نگاش میکنی و تازه وقتی دو زاریت میفته میگی آها پس برای چی؟!...طرف با وجود آخر دموکرات بودن چشاش گرد میشه و به خارجکی میگه وای!...ضمن این که بماند خودش هم از واکنش خودش جا میخوره...تو هم میگی برای این که تا حالا روزه نگرفتی...البته طوری هم جواب میدی که یعنی بی زحمت وارد معقولات نشو قربونت...اما خداییش مسلمونای همه جای دنیا بلا نسبت همه! یه جورایی به گند کشیدن همه چیزشون عین هم دیگه ست...آدم گاهی از این همه کثافتشون عقش میگیره...درسته که میگن که آدم باید اول یه سوزن به خودش بزنه یه جوال دوز به دیگری...اما وقتی کار از جفتشون گذشته باشه چی!...آره جونم بخند قربون شکلت تا دنیا به روت لبخند ژوکوند تحویل بده...اصن کی به کیه ها؟!...در کمال آرامش و همراه با لبخند نوشته شد...باور بفرمایین...  

1384,07,20

فعلن که با یافتن این جا کلی ذوق ترکم...ها ها!...


1384,07,14

خیره شدن...دیدن...یه وقتایی باید خیره شی وگرنه نمی بینی...لبخند زدن...میگه کافیه فقط لبخند بزنی...لبخند!...میدونی کلی کیف داره لبخند بزنی و فقط لبخند باشه...پشتش کلی تجزیه و تحلیل نباشه...چیزی که وادارم کرد مدتها دور لبخند رو خیت بکشم...به همین سادگی...مثه بارون...مثه آب...دارم سعی میکنم لبخند بزنم...اولشم به خودم...هه!...نزدیک شدن امتحان و این حرفاست الان...زود خسته میشم...انرژیم چندان تعریفی نداره...اما هنوز همه چی خوبه...آرومم...اون قدر آروم که فکر می کنم این بابا یکی دیگه س نه من...کشف میکنم...ذهنم رو خالی کردم...خالیه خالی...دارم سعی میکنم پیچیدگی های عجیب و غریب ساخته ی این سال ها رو ساده کنم...ساده تر از اون چیزی که تا حالا یافته بودمش...ساده تر از همیشه...کلنجار های ذهنی رو کنار گذاشتم و به این ذهن خسته اجازه دادم یه کمی نفس بکشه...یه نفس عمیق!...


1384,06,25

...نفرت می کنیم و
دل آزردگی می کشیم
در این ویرانه ی ظلمت
دیگر
تاب بازماندنمان نیست*...

حیف...گاهی چه ساده غفلت می کنی و نمی بینی...کجایی؟!...یه نگاهی به خودت بنداز...نترس...خود واقعی ت رو ببین...دلت رو مرور کن...گرد و خاکش رو بتکون...فقط یه بار...یه بار و بی رو در واسی...بی اما و اگه...از همیشه ها بگذر...حتی اگه دیگه برات معنی خاصی رو همراه نداشته باشه...بگذر...میدونی واقعی یعنی لبخندی که نشوندی رو لبی که از محبت پره...و تو نمی بینی...و تو ندیدی... یعنی نخواستی که ببینی...میشه بود...میشه باقی موند...میشه محو نشد...امروز دیدم...و چه لذتی داشت این دیدن...هی داری چی رو دریغ می کنی از خودت بشر...چی؟!...یواش تر...همش یه خورده یواش تر!... 

*شاملو


1384,06,19

خوب نیستم...از همون خستگی و درد همیشگی...حوصله هم ندارم پا شم برم یه مرکز لوپوس توی این جا پیدا کنم برای آزمایش و این حرفا...میدونم باید این کارو هر چه زودتر انجام بدم تا اوضام خیت نشده... اما به طرز فجیعی تنبل هم شدم تازه...کلی همه از دستم حرص میخورن که یعنی چی پیدات نیس هیچ وقت...اصن کجایی!...انگاری همش باید آماده باشی شنبه یکشنبه بزنی بیرون...یکی نیس بگه خوب به شما چه دم به ساعت آمار مردمو می گیرن آخه...دهه...آقا جان اصن فکر کنین بنده تصمیم دارم خودمو تو خونه م حلق آویز کنم...به تو چه دم ساعت گیری...ای بابا...دست خودم نیس...توی این وقتا تنها چیزی که کمکم میکنه خواب و آروم بودنه...اما نمیدونم با چه زبونی باید اینو به بقیه حالی کرد که بابا جانا محض خداتون هم که شده یه مدتی بی خیال بنده شین لطفن...تازگی فکر میکنم که آدمای همه جای دنیا به طرز احمقانه ای عین همدیگه ن...اختلاف فرهنگی و اینا هم اصن هیچ...نمیدونم چه حکمتیه والا...شایدم مشکل کلن از منه که همه دوست دارن تحت هر شرایطی بنده رو هپی ببینن...واقعن که...


1384,06,16

I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide

I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me

And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide

I know you tried
...To feel
...To feel


Anathema: Parisienne Moonlight


1384,06,15

بارون...بوی خاک بارون خورده!...رهایی...دور شدن...فاصله...خالی شدن...خلا...درد...خیال...شب...آسمون گاهی با ستاره و گاهی بی ستاره...منم ستاره دارم یعنی؟!...نه گمونم...ستاره ی من یه جایی توی این سال ها رفته و دیگه پیداش نشده...قایم شده...ازم میترسه...هر چند که دیگه مهم نیس هم چین...اما نه گمونم نمی ترسه...باهام قهره...اما قهر کردن کار خوبی نیس...باید گذشت...باید...باید...خسته شدم از این همه باید...اصن این دفعه نباید...مگه چشه...خیلی هم خوبه...آی کی حرف زد...نمی شنومم...عادت کردم فقط صداهایی رو بشنومم که با گوشام هماهنگه...خوب دیگه پیش میاد...تصادفی...اصن همین جور تصادفی فکر کردم که این دفعه رو محض خاطر ابلیس بشنومم...شدنیه؟!...شدنی یا نشدنی...انگاری که باید همیشه وسط این دو راهیه هی با خودت کلنجار بری...از حس تعلق به غیر بیزارم...هیچ وقتم نتونستم یه تعریف درست و حسابی رزا پسندانه ازش ارایه بدم...اصن من فکر می کنم همه چی ساده ست...از پیچیدگی های ساخته ی یه سری ذهنی که دنبال دردسر بودن خوشم نمیاد...دوست دارم همه چی رو اون جوری که با منطق خودم جور در میاد تعریف کنم...با زبون خودم...جملات خودم...ساده ی ساده...چیه این همه تعریف پیچیده ی گیج و ویج کننده برای همه چی...از نفس کشیدن تا مردن... یه جور بازی با واژه ها!...آره خودخواهم چه جورم...می بینی...هر چند که دیدن و ندیدنت علی السویه ست...آخره واژه بود این علی السویه...میخواستم عقده ای نشم!...هه...خلاصه این که باید نشون میدادم منم بلدم دیگه!...


1384,06,11

...مسافری که به انتظار و امیدش نشسته اید
از کجا که هم از نیمه ی راه
باز نگشته باشد؟*...

پ.ن. ندارد به گمانم!...چرا دارد...آرامش...همین و بس!...
*شاملو


1384,06,09

حذف شد!...


1384,06,07

...وقتی خاک کوچه 
شوق کودکی میاره
به خودم میگم که
 با عمرم چه گذشت
چی برام مونده
به جز این سرگذشت*...

بازم کم خوابی اومده سراغم...یه جورایی دوباره با جغدا دارم فامیل میشم...یه حس عجیب همرام شده چند روزیه...یه جور بی قراری آروم...ازش خوشم نمیاد...وقتی این طوری میشم یعنی آخرش یه چیز بد...حرفم نمیاد...اما دلم تنگ نیست...هیچ چی باقی نذاشتم که دلتنگم کنه...در واقع اساسن چیزی ندارم که دلتنگش بشم...دلتنگ چی...دلتنگ کی...پدر و مادری که دیگه نیستن...و دیگرانی که روز به روز تو روزمرگی هاشون بیش تر غرق میشن...و البته گریزی هم نیس...و منی که اون لا به لا دارم کم کمک فراموش میشم...دارم باور میکنم...دارم یاد می گیرم...سخته...خیلی...خیلی چیزا رو...هنوز دیر نشده...هیچ وقت دیر نیس...برای هیچی دیری معنی نداره...خاک...آب...وطن...وطن من!...ای ی ی...اما یه چیزی هست...یه چیزی از گذشته که باقی مونده توی اون پس زمینه ی ذهنم...میخوام بره...میخوام خالی شم...خالیه خالی...میشه؟!...میدونم که میشه...خیلی زود...


* ترانه سرا رو نمیشناسم...


1384,05,30

عصبانی ام...یعنی عصبانی ام ها...بگو  چه انتظاری داری...همینه!...همین...دلتو به کی خوش کردی...خدا!...جوونوراش یا آدماش!...مگه فرقی هم دارن...قربونش برم یکی از یکی نا جنس تر...این چه نسل مزخرفیه آخه...چی کار کردیم که این قدر فاجعه شدیم...پر از حقارت...پر از دورویی...پر از عقده های روانی سر باز کرده و نکرده...جنسی ش بماند...هه...عقم می گیره...عقم می گیره از این همه پستی...عقم میگیره از این همه دروغ...از این همه کثافت...از این همه تعبیر و تفسیر روشن فکرانه ی صد من یه غاز...از این همه یه نفره خدایی کردن...از این همه روشن فکر نمای ابله...از این همه ادعا...از این همه من!...حتی از این همه عاشقانه نوشتن های مزخرف و بی اساس...و از این همه تظاهر به هر چی...سیاهی...هیچی...ویران!...ویرانه...خود فروختن به هر قیمتی...درد می کنم...یه جور بد...

پ.ن. هنوز به خاطرم هست!...


1384,05,26
خاطرات مشبک...فکر می کنی و در واقع فکر می کنی که داری فکر می کنی...می خونی...یادداشت بر می داری...شونصد تا تکلیف انجام میدی با شونصد تا کار مختلف که عمرن به ذهنت هم خطور نمی کرد...قربون دانشگاه های خودمون برم هوار تا!...راه میری...محو میشی توی این بارون گاه و بی گاه و صدای جنگل...خودتو با خواب خفه می کنی...راه به راهم شکلات و بستنی می خوری بس که برات خوبه...هه...هی هم در مورد پشه های بی ادب این جا اظهار فضل می کنی...نبود؟!...به همین سادگی...یکی می گفت بهانه های ساده ی زندگی...ها؟!...کجایی جان مادر که یادت به خیر...داری همین جوری زورکی نفس می کشی...زورکی...مگه چشه!...تازگی داری هوا هم کم میاری...گل بود و به سبزه نیز آراسته شد...نه افسردگی...نه دلتنگی...و نه هیچ چیز دیگه...بی حسی...یه جور بی حسی عجیب و غریب!...

1384,05,23

کرگدن و دم جنبانک...همون قصه ی زیبا...کرگدن گفت : راستی این که کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمش می افتد یعنی چه ؟...دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند!...کرگدن گفت عاشق یعنی چه ؟... دم جنبانک گفت یعنی کسی که قلبش از چشم هایش می چکد...کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند...باز پرواز کند و او بازهم تماشایش کند و باز قلبش از چشم هایش بیفتد...
بی ربط!...اما جدن من فکر می کنم یه جورایی پشه ها هم عاشق می شوند!...نمیدونم چه حکمتیه والا...دو تا آدم گنده تو یه خونه باشن و فقط یکیشون  هی شهید راه عشق بشه!...بابا آخه یعنی که چی...اینم شد انصاف...یه دونه پشه محض خاطر ما هم که شده سمت این بشر نمیره...دارم به این قضیه حساس میشم یه جورایی...حسودیم شده...بهم میگه پشه ها عاشق تو هستن...هه!...آقا خدا شانس بده واقعن...تازشم وقتی نیش میزنن میشه یه کهیر گنده...کلی تماشاییه...لابد اینم از نشونه هاشه...شنیده هام این روزا داره بد جوری به دیده ها تبدیل میشه...همه جوره!...


1384,05,20

ازش فرار میکردم...همین جور  الکی...اما این دفعه نشد...اومد...شاید برای این که خوردم زمین و کسی اون دور و بر نبود کمکم کنه تا بلند شم...شایدم همیشه می ترسیدم از این که تو یه همچین موقعیتی چی ممکنه پیش بیاد...اما بلند شدم...بدون کمک!...نترسیدم از اون مفاصل مصنوعی با ارزش...با ارزش به قیمت تموم عمرم...به قیمت تموم اون لحظه های به درد گذشته...به قیمت هیچ و همه...نا ممکن!...حالا این کبودی ها برام عجیب عزیز شدن...شدن عزیزترین!...هه...ثانیه و دقیقه...ساعت...ماه و سال...سال ها...با لوپوس...گرگ من...بغض...اشک...درد...معنی تنهایی لوپوس رو باید از لوپوسی ها پرسید...یه درد عمیق...یه درد سنگین...خستگی عجیب و غریب...له شدن...تسلیم...تسلیم محض...اما میگذره...می بینیش!...خوب یا بد...تند یا کند...زشت یا زیبا...چرا دروغ...چرا خود فریبی...هیچی نیست...هیچکی نیس...زنده گی!...به چند!...تنهایی بشر...تنهای تنها...بخوای یا نخوای...دارم ازخلا میگم...می فهمی...خلا!... 


1384,05,16

ساکت و آرومه...فقط گاهی با شنیدن صدای یه کوچولوی نازنین دلتنگ میشه...دلتنگی!...کدوم دلتنگی!...برای چی...برای کی...غریبی نکن...این جا غریبه ای نیست غیر خودت...می بینی...می چرخه و می چرخه...سرگردون مثه همیشه...اما تلخ نیست...یه جورایی گسه...می خنده...حرف میزنه...سرش شلوغه...شلوغ پلوغ تر از همیشه...هر چند که دیگه...اصن ولش...باشه که باشه...حرف بزنه که بزنه...همه جا عین هم دیگه ست...آسمون...خاک...هوا...حتی آدما!...ذاتن یه جورایی هممون جونوریم...هه...اونم از نوع نادر...خلاص...نفس بکش...نفس!...یه نفس عمیق...کی حرف از افسردگی زد...حس و حال افسردگی نیس...فقط یه چیزی...یه چیزی گم شده توی این پازل چند وقتیه...یا شایدم یکی...چی یا کی...چه فرقی میکنه...


1384,05,13
هستم؟!...آره ظاهرن...اسیر حرفا نباید شی...چون به تدریج میشی اسیر خودت...و وقتی که اسیر خودت شدی دیگه باید با خیلی چیزا بای بای کنی...این که آدم تعریفی از خودش و احساساتش داشته باشه نمیتونه دلیلی بر بی احساس بودنش باشه...احساسات هر آدمی مخصوص خودشه...و هر آدمی شیوه ی خاص خودش رو در برخورد با احساسات و عواطفش و بروز دادنشون داره...با این که یه جورایی در طول زندگیم به خاطر شرایط خاص بیماری و درگیری همیشگی با اون تعریفم از زندگی شاید تا اندازه ای متفاوت به نظر بیاد و حتی اساسن خودمو درگیر برخی واضحات و تفسیرشون نکنم و راستش اصن حس و حوصله ای هم براش ندارم اما نمیدونم چه جوریه ای که یه وقتایی با این که میدونم اصل قضیه از کجاست اما بازم به جورایی همین جور الکی ذهنم درگیر میشه...جالبه آخرش رو هم حدس میزنم!...اما گاهی خوب نیس این طوری...فکر میکنم همیشه جای حرف و سوال رو باید برای خودت بزاری...چالش ها گاهی خیلی لذت بخشه!...در عین این که حضور همیشگشون هم خسته کننده و کسالت باره...درست مثه وقتایی که باید خودت رو توضیح بدی در حالی که نیازی بهش نیس شاید...ماشا الله همه هم که آی کیو قربونت...به قول یکی از بر و بچه ها وقتی نق میزنم که بابا طرف چرا این قدر گیج میزنه خیلی جدی بهم میگه رزا جان گیجی فقط مال یه دقیقه شه!...واقعن که!...

1384,05,10
گرگ من این روزا حالش کلی خوبه چشم بد دور...هه...آرومه و ساکت...مثه این که اونم عین خودم بی خیال گرما و آفتاب این جا شده...تو چک آپ پزشکی دکتره گفت میدونی کجا پاشو اومدی و چه قدر باید مراقب باشی!...منم فقط نیگاش کردم...آخ چه قدرم که من بلدم مراقب باشم!...راستش اون ته دلم از یه چیزی می ترسیدم همیشه...از یه لحظه...از نوع واکنشی که باید نشون بدم...از این که تواناییشو نداشته باشم...از این که اصن همچین چیزی تو من وجود نداشته باشه...اما شد...و حالا که اتفاق افتاده می بینم که نه اینم ترس نداشت...گاهی باور یه سری چیزای کاملن بدیهی هم کلی سخت میشه...شاید باورش باشه و تو همش از واکنش بدیهی خودت ترس داشته باشی...مشکوک میزنم یه جورایی...اما بی خیال...نهایتن این فقط منم که تصمیم میگیرم...در نهایت خودخواهی با یه کم بدجنسی به عنوان چاشنی...نگام میکنه و میپرسه تا حالا عاشق شدی...میگم آره...چشاش گرد میشه...میگم برای ۲۴ ساعت...البته فکر میکردم میشد اسم اون حالت رو عشق گذاشت...که بعد دیدم نمیشه و دلم هم نیومد اعتراف نکنم بهش...ظرفیت تحملم فقط همین حد بود...رکوردش خیلی هم بالاست تازه...میگه باور میکنم...لبخند میزنم و با خودم میگم ای دروغگوی ابله!...

پ.ن. بعضی وقتا لازم نیست آدم تو هر چیزی دنبال پرتقال فروش باشه!...

1384,05,08

گاهی هیچی به کمکت نمیاد...دفتر ذهنت رو یه بار دیگه ورق میزنی...به تیکه پاره هاش یه بار دیگه امیدوارانه نیگا میکنی...اما وقتی دور و برتو که نیگا میکنی فقط یه سری سایه میبینی که انگاری به اجبار دارن خودشون رو دنبالت میکشونن...سایه هایی که خیلی خوب بلدن حرف بزنن برات و ساعت ها رو مخت اسکیت برن و آخرش هیچی نه تو یادت بمونه و نه اونا...البته امان از وقتی که امر بهشون مشتبه هم شده باشه...و اصن از همون اول همه چیز قر و قاطی بوده باشه!...نهایتش اینه که سر آخری خیلی کنجکاو تو چشم هم خیره شین و بگین اصن که چی...خوب میخواستی جو زده نشی...سایه ها!...سایه هایی که ممکنه اسم دوست و رفیق رو هم بهشون داده باشی...و دلت خوش بوده باشه به این که نه این یکی دیگه نه...این بار دیگه نه...تازگی عجیب دوباره افتادم به کشف معانی...معانی که عجیب داره ملموس میشه هر روز که میگذره...معانی که یه جورایی با زندگی همراهه...آره همون زنده گی!... 

پ.ن. قایق کاغذی!...


1384,05,05

امروز یه تمساح! محترم رو از نزدیک زیارت کردم...نفهمیدم یهو از کجا پیداش شد...شاید از کانال کنار جاده...اما ظاهرن اون بیش تر از من ترسید...چون تو فاصله ی هزارم ثانیه جیم شد بنده خدا...اما این قدر گنده بود...منم که ندید بدید تمساح و این حرفا...هه...اما عجیب قشنگ بود در عین ترسناک بودن...مخصوصن چشاش...یه جور وهم خاصی رو بهت تزریق میکرد...چشایی که دو دو میزنن...چشای سرگردون...همیشه از چشای سرگردون میترسیدم...و البته هنوزم می ترسم...صدای جنگل!...هیچ بهش گوش کردی...آرامش و ترس...چرا وقتی که تنهایی این قدر وحشتناک میشه این صدا...هی اصن صدای خودت رو شنیدی...من تازگی دیگه صدای خودمو نمیشنوم...صدامو نمیشنوم...باورت میشه!...


1384,05,03
...هیچ چیز تکرار نمی شود
و عمر به پایان می رسد
پروانه
بر شکوفه ای نشست و
رود
 به دریا پیوست*...

بالاخره موضوع تز رو مشخص کردم اما مساله اینه که وقتی بهش فکر می کنم دچار ترس میشم...هه...موضوعی که ظرف یه مطالعه ی چهار روزه معلوم شه آخر و عاقبتش با کرام الکاتبینه گمونم...به استاد جان میگم فکر میکنی بتونم...میگه یه ترم وقت داری برای تحقیق کتابخونه ای...اما از اون جا که بنده به معنای واقعی کلمه تنبل تشریف دارم بهتره اظهار نظر خاصی نکنم فعلن...به قول اون یکی استاده خواهیم دید...چه شود!...نمیدونم چرا هر چی که بیش تر نیگاش میکنم ترسناک تر میشه...قراره چند سالی گیج بزنم در موردش اساسی...بگو بیکار بودی آخه بشر...ای ی ی ی...

*شاملو

1384,04,30
درد نداشت...سخت نبود...خیلی چیزا هست که فهمیدنش همچین که فکر میکنی دردناک نیست شاید...از سر گذروندنشم سخت نیست...باور کن...چرا همیشه اولین ها این قدر سخت و عجیب به نظر میاد...اولین تجربه!...تازگی عجیب و غریب شدم شدید...یه جورایی بد آرومم...اون قدر که دیگه داره ترس ورم میداره...هه...مسخره ست...رفتن...همیشه رفتن...همیشه دنبال یه چیز تازه ای بودن که گاهی حتی تازه هم نیست مگه تو تصورات شخصی خودت...یه دنیای تازه...یه تجربه ی تازه...یه آدم تازه...پیدا کردن آدمای تازه فقط بدتر در به درت میکنه...همه پر از تکرارن...نگو حرف نو...نو هام دیگه بوی نا میدن...بوی پوسیدگی...هی می فهمی چی میگم...باید بمونی تو خودت...با خودت...می بینی! چیزی وجود نداره ازش بترسی...چیزی وجود نداره حتی برای اینکه از دستش بدی...جز خود خودت...میدونی اما همین خود خوده که منو میترسونه...منو نگران میکنه...منو دور میکنه از هر چی که دارم و شاید هر چی که ندارم و میتونم داشته باشم... 

1384,04,24
فکر میکنی...فکر میکنی و شاید فکر